خونه ی نو ...
میخوام از این دیار برم.
نوشته شده توسط سوداگر در شنبه 22 دی 1386 و ساعت 02:01 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 22 دی 1386 و ساعت 11:01 ق.ظ
()
سودای بی پروا
سه سال و یک سال
با او .. بی آنکه به حضور او نیازمند باشم، زندگی ای در اوج آسمان ها داشتم و چه زندگی زیبا و سرشاری است که آدمی در کنار معشوقی دلخواه زندگی کند، بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد. وصالی در تنهایی مطلق خویش، با عزیزی که هست و ... نیست. سه سال اینچنین، بی او، با او گذراندم و چه شکرها و شادی ها که: چه خوب! چه خوب که حرف هایی اینچنین را، در آن ایام باغ، به ابتذال گفتن نیالودیم و سکوت ها، در آن یک سال، میگفت که ما هر دو عظمت و تعالی و حساسیت و لطافت این حرف ها را که در الفاظ می پژمرد و قداست اهورائیش در گفتن می آلاید. خوب احساس میکردیم و این احساس مشترک، ما را تا کجا به هم نزدیک و خویشاوند می ساخت و احساس این احساس، ما را هر روز نزدیکتر و خویشاوند تر ...
کویر٬ شریعتی.
نوشته شده توسط سوداگر در شنبه 15 دی 1386 و ساعت 02:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
آتش روی آب
وقتی در آغوشم گرفتمت، لرزشت رو احساس می کردم حس می کردم که قلبت چقدر تند میزد ... ما در این اتاق شلوغ، تنها بودیم. امشب داره اینجا اتفاقی میافته اتفاقی که هیچ وقت نباید می افتاد: شور عشق، مثل شعله ی آتش، از وجود من و تو زبانه می کشید و این اتفاقی بود که نباید می افتاد. و من آتش رو روی آب میدیدم. تو چشمات انعکاس نور آتش رو میدیدم و تازیانه ی این آتش٬ من رو آب میکرد ... آتشی که از وجود هردومون سر می کشید. و من می دونستم که نمیتونم جلوی درخشش اون رو تو چشمات، بگیرم. ... اینجا یه دریاچه ی پیر هست خیلی بالاتر از نگرانی های دنیا. من می تونم اینجاُ تورو برای زمان زیادی دوست داشته باشم شاید برای همیشه. ما اینجا می تونیم عمیق ترین و ژرف ترین رازها و احساس های خودمون رو بفهمیم. و اجازه بدیم روحمون آزادانه پرواز کنه. تا زمان سپیده دم٬ تا زمانی که خورشید بر فراز این دریاچه ی پیر٬ به پرواز در بیاد. مثل آتش روی آب٬ بسوزه. و من دوباره میتونم درخشش رو تو چشمات ببینم. ولی این بار هم نمیتونم جلوی این درخشش رو بگیرم. چون من سوختم٬ و حالا نوبت سوختن روح منه ...
نوشته شده توسط سوداگر در جمعه 23 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
تمنای خاموش
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز، کشت ...
نوشته شده توسط سوداگر در چهارشنبه 7 آذر 1386 و ساعت 12:11 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 12 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ
()
سودای بی پروا
زندگی
زندگی دغدغه یافتن روح بزرگی است که در این بُز رو پر پیچ و خم حادثه ها همچو کوه ، سربلند و محکم دست به دعا رو به سوی آسمان ، در تمنای هبوط آفریننده ی خود ماند و گوید که هدف رویش بود. زندگی درس بزرگی است که در آینه حسرت و غم در پی شادی و عشق به وجود ازلی پی ببرد. زندگی گفتن یک احساس است حس گره خوردن دو دست دستان دو عاشق که شروع عدم یکدگرند. زندگی گفتن یک راز است رازی که از روز تجلی بشر در وجودش به زلالی پیداست. زندگی یافتن یک نفر است یک نفر یک احساس، همسفر یک همراز.
نوشته شده توسط سوداگر در جمعه 25 آبان 1386 و ساعت 12:11 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
گفته بودی ...
گفته بودی روزی می آید که بالاخره نگاهت را از نگاهم جدا می کنی. روزی می رسد که چشمانت را، تنها ماوای من را٬ از من می گیری. اشکهای من بر چشمان تو آشکار بود و اشکهای تو در پشت سیاهی چشمانت نهان. وقتی به من نگاه میکردی سیاهی چشمانت را همانند بانوی سیاه پوش رقصان می دیدم. چشمانم را برای نگاه کردن به تو دوست دارم، تو را برای چشمانت. چشمان تو را برای فریاد سکوت که سر می داد، سکوتی که ندای دوست داشتن را فریاد میزد. در ژرفای چشمان تو، سکوتت فریاد می کشد، و زبان تو فریاد سکوت ! مجالی به من بده تا حلاوت با تو بودن را بچشم. ... ...... چرا ما هرگز نمی تونیم کسی رو که دوست داریم، داشته باشیم ؟! مگر نه اینکه دوست داشتن کسی، تعلق به اون رو سبب میشه ؟؟؟ به قول دکتر شریعتی : دوست داشتن از عشق برتر است عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
نوشته شده توسط سوداگر در سه شنبه 8 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
سیزده خط برای زندگی
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم. هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند . بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید . هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران . شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی. به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن . همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی. خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد . زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .
گابریل گارسیا مارکز
نوشته شده توسط سوداگر در پنجشنبه 26 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
"هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت"
"دلم برای درخت می سوزه، برای برگ بیشتر. کاش جدایی شون اینقدر غم انگیز نبود! کاش می شد مثل آدمای روشنفکر، دوستانه از هم جدا بشن! نه این که یکی له بشه، نابود بشه، هیچی ازش باقی نمونه... برگ رو می گم! و یکی دیگه سر پا بمونه و به هیچ جاش حساب نکنه! فقط یکی دو فصل تنهایی و بعد، برگ تازه و زندگی تازه و ... بیچاره برگ!" به اینجا که رسیدم، باغبان آمد... تازه می خواستم رابطه ی درخت و برگ را به یک رابطه ی عاشقانه تشبیه کنم و از عشق و چیز های دیگر بگویم، چیز هایی که به عشق خیلی نزدیکند: مثل خیانت! مثل نفرت! مثل جدایی! اما باغبان آمد، اینها را که خواند، گفت: "خُنی جون! (منظورش خُنیاگر بود!) تو رو خدا افسرده بازی نکن که اصلا بهت نمی آد! تو هنوزم "باغ" منی، منم همیشه، "بان" تو می مونم!" گفتم: "باغبان جان من! قربون قد و بالات برم! "بانِ" کدوم "باغ"؟ اصلا "باغی" باقی مونده؟! عزیز جانم! خزان شده! باغ بازی، دیگه دیره!" ـ این را یادم رفت بگویم که باغبان دیر کرده بود، آخر تابستان بود که رفت...حالا اول پاییز است و دیر شده! آدم مگر می شود توی پاییز، هوای باغ بکند؟! ــ باغبان نگاهی به من کرد، نگاهی به آسمان کرد و دوباره نگاهی به من کرد و گفت: "من این حرفا حالیم نمی شه، خُنی جون جونی! عاشق شدن (منظورش عاشق موندن بود!) ربطی به فصل نداره، آدم می تونه تو پاییزم عاشق باشه (بمونه!)، من که هستم! تو هم هستی! مگه نه؟" چشم هایم را بستم... کجاست بام بلندی و نردبان بلندی که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا و بر شوی بر آن و نعره برآری: هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت...
نوشته شده توسط خنیاگر در شنبه 14 مهر 1386 و ساعت 12:10 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
شهادت امیر مومنان، مولایمان، تسلیت باد.
درد علی دو گونه است : یک درد ، دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم بر فرق سرش احساس می کند، و دیگر دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده و به ناله در آورده است، ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند.
اما درد علی این نیست.
دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده، تنهایی است که ما آنرا نمی شناسیم.
که علی درد شمشیر را احساس نمیکند ، و ما درد علی را !!! معلم شهید دکتر شریعتی
نوشته شده توسط سوداگر در شنبه 7 مهر 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
"طلب" این نیست!
یک ضرب المثل عربی هست که می گوید: "تعرف الاشیاء باضدادها" و مثال ساده ی آن تعریف کلی خوبی و بدی ست: خوبی یعنی آنچه که بدی نیست و بدی یعنی آنچه که خوبی نیست.پس یکی از راه های شناخت هر چیزی این است که مخالف آن چیز را بشناسیم. هفت وادی سیر و سلوک در منطق الطیر عطار نیشابوری، به این ترتیب است: ۱ـ طلب ۲ـ عشق ۳ـ معرفت ۴ـ استغنا ۵ ـ توحید ۶ ـ حیرت ۷ـ فقر و فنا. چنان که دیده اید، در این هفت پست، ما ترتیب فوق را رعایت نکردیم: حیرت ـ فقر و فنا ـ استغنا ـ عشق ـ معرفت ـ توحید و "طلب" که آخرین وادی ما شد! به قول سوداگر عزیز: "آخر از همه، حرفش را زدیم تا بگوییم چقدر مهم است!" سیر و سلوک با وادی طلب آغاز می شود، سالک یا عارف، در ابتدا باید بخواهد و جستجو کند و البته رنج بسیارمتحمل شود تا خواسته و مراد او چنان اشتیاق و جاذبه ای در وجود او ایجاد کند که دل کندن از آن محال باشد.(عشق) و همین عشق است که او را به معرفت معشوق می رساند... پس تا طلب نباشد، عشق معنی ندارد و اگر عشق نباشد، همه چیز بی معنی ست. در این مرحله(طلب)، خستگی و دلزدگی و نا امیدی جایی ندارد، سوداگر می گوید: "سیب که کال نمی ماند!"... راست می گوید، اگر سیب کال، رسیده نشود، محروم می ماند از این که دستی بچیندش؛ " دل سیری و ملال در راه طلب نشانه ی محرومی و بی نصیبی است"* آن که خسته می شود، آن که نمی خواهد به پختگی برسد، طالب(عاشق) واقعی نیست. اینها را گفتم که بگویم پست قبلی(خستگان را...)، طلب نبود! طلب چیز دیگری ست... طلب این نیست که!... سوداگر هم می گوید: "این همه "گفت و گفتم" کردم توی پست قبلی که بگم: آخه آدم به این که معشوق دوستش داره یا نه، مگه شک می کنه؟! توی وادی طلب پا گذاشتی، چون یکی تورو خواسته. اگه شک داری، بدون که از عشق محروم می مونی... طلب این نیست که!" *هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هر که بی روزی ست روزش دیر شد شرح مثنوی شریف، بدیع الزمان فروزانفر، ص۲۳
نوشته شده توسط خنیاگر در شنبه 31 شهریور 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 31 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
()
سودای بی پروا
|