قلب دریایی ...
کسی حس کرد که بعد از تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.
نوشته شده توسط سوداگر در شنبه 9 خرداد 1388 و ساعت 08:03 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
تکرار دیروز ...
مدتها بود لبخندت، نگاهت، احوالپرسی ساده ات عادتم بود.
دریغا ...
دریغا که امروز پایان همه ی آن آرزوهاست.
روزها به انتظار امروز نشسته ام،
اما امروز به تکرار دیروز می اندیشم.
دریغا ...
نوشته شده توسط سوداگر در سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 و ساعت 09:13 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
دوستی ...
این پست، شاید برای دوستان قدیمی تکراری باشه ولی از معدود نوشته هامه که خودم دوستش دارم.
___________________
دوستی شاید شبنمی باشد که بر گلبرگی لغزیده است.
دوستی شاید عطر خوبی باشد که باد از سر یاس دزدیده است.
دوستی شاید ترس از دوری توست، تنهایی من.
دوستی شاید راه رفتن بر دیوار بلند ابدیت باشد.
دوستی آن نیست که فریاد زنی، “آه … احساس من از طوفان آشفته تر است ! “.
دوستی مرگ من ها، در ضربان دلهاست.
دوستی شاید طرفه خاکی باشد از بلندِ ملکوت.
دوستی شاید تکه نانی باشد بر سر سفره ی آب.
دوستی شاید آغازی است برای پایان
دوستی به حقیقت، پایانی است برای دل تنها.
دوستی گذر اشک است در رگ دورترین انسان از من.
دوستی پایان اندوه نیست، شروعی است برای لرزیدن دل.
دوستی راه نسیمی است که در کوچه ی استغنا، در پی ثانیه ها پیدا شد.
دوستی نابودی “میم” از پس “بودنم” است.
دوستی پیوستن “ما” به شروع سخن است.
نوشته شده توسط سوداگر در سه شنبه 8 اردیبهشت 1388 و ساعت 07:49 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
سرزمین من
همه از من میپرسند سرزمین آبی با آدمهای مهتابی کجاست؟!
من فرزند سرزمینی هستم به وسعت دلهای آگاه ……. نگاه هایی نافذ…….روشن بینی از خاصیت قوم من است . مهربان و دلسوز…….نجیب و اصیل……. چرا که خاک من مردان و زنانش را اینچنین پرورانده بود . در سرزمینی زندگی می کنم که روزگاری کوروش فرمان میداد…….هوراسب وهیستاسب ارابه رانهای قدرتمند بودند……. آریوبرزن دلیرانه به خاطر باورش میجنگیدو خواهرش یوتاب چون سربازی وفادار برادر را در برابر اسکندر یاری رساند…….آرتمیس با آن عظمت و دریاسالاریش دلباخته خشایار شد……. ودر روزگاری که جایی درایت نبود ما وزیر خزانه دار زن داشتیم بنام آرتادخت. در سال 1846 وقتی ((سر هنری راویلسون)) موفق به خواندن خط میخی شد و سنگنبشته داریوش خوانده شد حدود جغرافیای این سرزمین مشخص شد پس تنها کشوری است که سند مالکیت دارد. عشق بود و دلباختگی چنانکه منیژه موهایش را کمند کرد برای نجات بیژن از چاه…….عذرا ناله کرد برای آرامش وامق …….فرهاد کوه را شکافت و جویی ساخت تا شیرین هرروز شیر تازه میل کند . سپاس از یزدان پاک، آویزه زبان مردمانم بود. ابر مردانی چون فردوسی …….عطار…….مولانا را که درشش سالگی به معراج رفت در خود جای داده …….حافظ را پروراند که با روح قلمش در اشعار عارفانه اش رد پای خدا را ببینیم. روزگاری مستجاب الدعوه ها بسیار بودند چون منصور حلاج…….خرقانی…….بایزید بسطامی…….درویش صادق که رهبانیت در نفس حقشان هویدا بود. آری نقطه آبی همان سرزمینی است که طبق افسانه ها روزگاری فرمانروایانش زن بود(ایرانبان)…….وقتی بنایی ساخته میشد کارگر روز مزد بود نه اسیر جنگی…….چهار فصل را با سفر در شمال و جنوب وشرق وغرب به یک روز می بینی! و اینها همه عظمتی است که دیگر تو آن را نمی بینی.
نوشته شده توسط سوداگر در شنبه 21 دی 1387 و ساعت 02:10 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
سرزمین شاهد
سالروز شهادت اسطوره ی عشق و آزادی، سالار شهدا، آزادمرد کربلا، تسلیت باد.
(( یا اهل العالم، قتل الحسین بکربلا عطشانا ))
براستی نمی دانم اگر در آن روز شاهد وقایعی آنچنان بودم، جزو کدام دسته بودم. کوردلانی که در تاریکی مولایم را ترک گفتند یا رادانی که ماندند و تشنه جان دادند.
آرزو دارم روز رستاخیز بتوانم اینان و آنان را ببینم.
به آنان بگویم:
گر بدین سان زیست باید پست، من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.
و به اینان بگویم:
گر بدین سان زیست باید پاک، من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک.
نوشته شده توسط سوداگر در سه شنبه 17 دی 1387 و ساعت 07:58 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
می خواهم بازگردم ...
نزدیک به یک سال میگذره که اینجا رو ترک کردم و به خونه ی جدیدی رفتم. ولی نتونستم طاقت بیارم.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ...
بازآ که شوم مست ز تو و ...
شبی تنگ در آغوش کشم روی تورا ...
و ندانم دگران، در حسرت من
نگران دل بیمار که اند !!!
و تو حیران ز تمنای وجودم ..!
می فشاری در دست، بغض پر درد مرا...
و نمی دانی من، لحظه لحظه در تو ...
به چه امید محالی فرو خواهم رفت!
نوشته شده توسط سوداگر در دوشنبه 2 دی 1387 و ساعت 05:21 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 2 دی 1387 و ساعت 05:30 ب.ظ
()
سودای بی پروا
خونه ی نو ...
میخوام از این دیار برم.
نوشته شده توسط سوداگر در شنبه 22 دی 1386 و ساعت 02:01 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 22 دی 1386 و ساعت 11:01 ق.ظ
()
سودای بی پروا
سه سال و یک سال
با او .. بی آنکه به حضور او نیازمند باشم، زندگی ای در اوج آسمان ها داشتم و چه زندگی زیبا و سرشاری است که آدمی در کنار معشوقی دلخواه زندگی کند، بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد. وصالی در تنهایی مطلق خویش، با عزیزی که هست و ... نیست. سه سال اینچنین، بی او، با او گذراندم و چه شکرها و شادی ها که: چه خوب! چه خوب که حرف هایی اینچنین را، در آن ایام باغ، به ابتذال گفتن نیالودیم و سکوت ها، در آن یک سال، میگفت که ما هر دو عظمت و تعالی و حساسیت و لطافت این حرف ها را که در الفاظ می پژمرد و قداست اهورائیش در گفتن می آلاید. خوب احساس میکردیم و این احساس مشترک، ما را تا کجا به هم نزدیک و خویشاوند می ساخت و احساس این احساس، ما را هر روز نزدیکتر و خویشاوند تر ...
کویر٬ شریعتی.
نوشته شده توسط سوداگر در شنبه 15 دی 1386 و ساعت 02:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
آتش روی آب
وقتی در آغوشم گرفتمت، لرزشت رو احساس می کردم حس می کردم که قلبت چقدر تند میزد ... ما در این اتاق شلوغ، تنها بودیم. امشب داره اینجا اتفاقی میافته اتفاقی که هیچ وقت نباید می افتاد: شور عشق، مثل شعله ی آتش، از وجود من و تو زبانه می کشید و این اتفاقی بود که نباید می افتاد. و من آتش رو روی آب میدیدم. تو چشمات انعکاس نور آتش رو میدیدم و تازیانه ی این آتش٬ من رو آب میکرد ... آتشی که از وجود هردومون سر می کشید. و من می دونستم که نمیتونم جلوی درخشش اون رو تو چشمات، بگیرم. ... اینجا یه دریاچه ی پیر هست خیلی بالاتر از نگرانی های دنیا. من می تونم اینجاُ تورو برای زمان زیادی دوست داشته باشم شاید برای همیشه. ما اینجا می تونیم عمیق ترین و ژرف ترین رازها و احساس های خودمون رو بفهمیم. و اجازه بدیم روحمون آزادانه پرواز کنه. تا زمان سپیده دم٬ تا زمانی که خورشید بر فراز این دریاچه ی پیر٬ به پرواز در بیاد. مثل آتش روی آب٬ بسوزه. و من دوباره میتونم درخشش رو تو چشمات ببینم. ولی این بار هم نمیتونم جلوی این درخشش رو بگیرم. چون من سوختم٬ و حالا نوبت سوختن روح منه ...
نوشته شده توسط سوداگر در جمعه 23 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
سودای بی پروا
تمنای خاموش
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز، کشت ...
نوشته شده توسط سوداگر در چهارشنبه 7 آذر 1386 و ساعت 12:11 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 12 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ
()
سودای بی پروا
|